هر چيز و هر روزِ زيبا نشاني از خداوند است. زمان در حركت است. روزها، ماهها و سالها مي گذرد. رمضان مي رود و عيد مي آيد. من و هر كس ديگر اگر عاشق زيبايي نباشد، روح خدا در او نيست.
يكماه گذشت، بهترين فرصتي بود براي كم كردن كوله بارِ سنگين از گناهان و دوري از لذت ها و توبه از بدي ها.
خداي خوبم! اميدوارم مرا عفو كرده و توبه ام را بپذيري. با آرزوي قبولي طاعات و عبادات.
عید همه دوستان خوبم مبارک
معصومه
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط فاطیما | لينك ثابت
|
بركه از ماه كه در آغوش او نشسته بود و بازيگوشانه بر امواج نرمپوی او می رقصيد، پرسيد:
ـ برایچی از آن بالا به زير آمده ای!؟ در قلب بی قرار من به جست و جوی چه چيز اين طور سبك سرانه جست و خيز میکنی؟
ماه خنده ای شاد و طناز سر داد و پر از ناز و كرشمه گفت:
ـ من پايين نيامده ام. اين تویی كه مرا در اين خلوت تنهایی به آشيانه قلب ناآرام خويش دعوت کرده ای، پرتوهای مرا در خود بازتاب داده ای. انگار از تنهایی به ستوه آمده ای، سرمست از رويای نوشین شبانه خويش مرا این گونه تنگ در آغوش كشيده ای ... مگر نمیبینی كه چه عاشقانه بر خود شناورم نموده ای؟
بركه شگفت زده پرسید:
ـ تو از روياهای من چه می دانی !؟ من از روياهای خود تا كنون با هیچ كس سخن نگفته ام. تو از كجا به روياهای من پی برده ای!؟ هان؟ از كجا؟ برای چه با پرتوهای روانكاو و ژرف نگرت روح مرا می کاوی؟ آنجا دنبال چه می گردی؟
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشته ها این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : " ماری در لانه ات بود .خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش، ملکوت خدا را پر کرد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط فاطیما | لينك ثابت
|
وقتي خدا زن را آفريد، او تا ديروقتِ روز ششم كار مي كرد.
يكي از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض كرد : چرا اينهمه زمان صرف اين مخلوق مي كنيد؟
خداوند فرمود :
آيا از تمام خصوصياتي كه براي شكل دادنش مي خواهم در او بكار ببرم اطلاع داريد؟
او بايد قابل شستشو باشد، اما نه از جنش پلاستيك، با بيش از دويست قسمت متحرك با قابليت جايگزيني، او آنها را بايد براي توليد انواع غذاها بكار ببرد، او بايد قادر باشد چند كودك را همزمان در بغل بگيرد، آغوشش را براي التيام بخشيدن به هر چيزي از يك زانوي زخمي گرفته تا يك قلب شكسته بگشايد. او بايد تمام اينكارها را با دو دست خود انجام بدهد.
میدونم تو این مدت زیادی که نبودم برا خیلی هاتون شاید جای سوال بوده ولی باور کنید مشکل سرعت نت اونقدر زیاد بود که اصلاْ نمی تونستم وبلاگمو باز کنم و این بود که توی این مدت هیچ کاری نکردم . امیدوارم که ازم دلخور نشده باشید . قربون همه دوستان خوب. من بازم اومدم
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط فاطیما | لينك ثابت
|